من به اونجایی که میخوام میرسم مهم نیست چقدر طول بکشه شده تا آخر عمرم تلاش کنم باید برسم و بمیرم...

معضلات کار

تو این بازه یکم وضعیت کاریم سخت شده.آخر ساله و منم از اونجایی که همه کارگرا اخراج شدن مجبورم برم تو تولید به کارفرمام کمک کنم به سفارشاتش برسه.جدا از اینکه همین باعث شده دستی تو کار داشته باشم و یکم کار نجاری یاد بگیرم ولی داره به کار بیرونم لطمه میزنه.از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر و گاها 5 یا6 باعث میشه رمغی برام نمونه که بخوام بیرون به کارام برسم.از طرفی هم داداشم که سپردمش کارارو انجام بده وقت کمی میزاره بابت کار و کارامون الان خیلی طولانی شده و نتیجه نداده.باید خودم سرکارم بایستم اینجوری فایده نداره.ولی بازم تا درآمد بیرونم به حداقل1 تومن نرسید نمیتونم ریسک کنم و کار ثابتمو ول کنم که اگه اینکارو بکنم از قسطام عقب میمونم.

الان فقط منتظر جواب مصاحبه ای هستم که تو شرکتی که عمم کار میکنه انجام دادم.قراره تا آخر این ماه مشخص بشه . اینجا یکم به حکمت خدا ویکم به تصمیم خودم نیاز دارم

اگه درست بشه باید برم اونجا و در هر صورت فرقی به حالم نمیکنه چون اونجام تا 4 درگیرم و کار بیرونم تقریبا با همین سرعت باید پیش بره

اگه درست نشه که من بلافاصله درخواست بیمه بیکاری میدم و طوری که میتونم یکسال از شرکت بیمه حقوق دریافت کنم واین باعث میشه باخیال راجت تموم وقت به کار بیرونم برسم.

ولی باز اینم مراحل اداریش 3 ماه طول میکشه و بعد 3 ماه حقوقمو میدن واسه همین موندم چیکار کنم.از طرفی هم میخواستم یه ترفند بزنم با حقوق بیمه بیکاری جوری که هم خودم مشغول باشم هم از اونجا حقوق بگیرم یه پس انداز درست کنم واسه خرید ماشین جدید.

الان دوباره ذهنم شلوغ شد....دقیقا من چون به همه جنبه های قضیه فکر میکنم تو یه برهه از زمانا ذهنم خیلی شلوغ میشه... اینجا باید گزینه هارو یکی یکی بکشم بیرون قشنگ بالا تا پاینشو آنالیز کنم بعد تصمیم بگیرم.

خلاصه وضعیت سختی گیر کردم...از خدا کمک میخوام بتونم تصمیم درستی بگیرم

بعد عروسی و کار

باوجود اینکه کارا فشرده شده بود ولی عروسیمون همون جوری که خودمون میخواستیم پیش رفت... ولی دوهفته طوفانی سپری کردم.از کارهای عروسی بگیر تا جهیزیه و چیدمان خونه.خلاصه گذشت و الان من شدم یه مرد مستقل. حس عجیبی دارم کلا با بقیه مراحل زندگیم فرق داره حالا یکم میترسم اضطراب دارم  یکمم احساس تنهایی میکنم. رفتن از خونه پدر ومادرو از چتر اونا در اومدن منو شبیه یه آهویی که تازه میخواد راه رفتن یاد بگیره کرده.هنوز باورم نمیشه که جدا شدم.

دارم سعی میکنم یه نظمی به کارهام بدم.کار ثابت فعلیم که یه لنگ در هوا شد فکر تغییر دادنش افتادم به عمم که کار دولتیش درست شده سپردم جاش منو ببره اونم تا اول اسفند اونجاست.... شرکتش معتبره اگه برم تا یه سال که نیاز به کار ثابت دارم خیالم جمعه...خدا کنه درست بشه چون حوصله جای دیگه رفتنو ندارم اینجام که همه اخراج شدن فقط من هستم و یه سیستم کامپیوتر که باید این یه ماهی باقیمونده رو باهاش سر کنم.

خوشم میاد دیگه احساس ضعف نمیکنم.قوی شدم ولی گاهی حس میکنم نیاز به شارژ شدن دارم.حواسم به خودم هست که مسیرو درست برم خدا هم پشتمه ...پشتم گرمه